تبليغاتX
من از خودم می نویسم
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
چشم های آقا معلم

معلم کودکی

دوباره خواندمش ... سعی کردم این بار معنی کلماتی را که نمیدانستم حدس بزنم...

روایت کوتاهیست از زبان دختر نوجوانی که شروع دوباره ی فعالیت خواننده ی مورد علاقه اش برایش شروع دوباره ی زندگی بوده است ...

با صدای معلم ادبیات سرم را بلند کردم ... کنار تخته سفید و طویل کلاس ایستاده بود... با همان موهای خاکستری در همش، با آن لباس های سر تا پا خاکستریش ، حدس میزنم که سنش از ۶۵ سال هم گذر کرده باشد ...

میز و صندلی ها گرد دور کلاس چیده شده اند طوری که فضای مطلوب تری برای بحث و تبادل نظر بین بچه ها ایجاد بشود...

دوباره جمله اش را با کمی توضیحات بیشتر تکرار می کند ... " تا به جال تجربه ی مشابهی داشتید ..؟! اتفاقی که براتون معنای زندگی دوباره داشته باشه ، اتفاقی که باعث بشه در درون شما تغییری عظیم رخ بده ...

نوبت من که می شود ... شانه هایم را بالا می اندازم و می خندم ... سعی می کنم عادی باشم... فقط برای این که حس می کنم این عادی نبودنم دارد به چهره ام هم راه پیدا می کند...

آب دهانم را به سختی قورت می دهم ... و سعی می کنم مستقیم در چشم های تک تکشان نگاه کنم ...

" نه سالم بود ... اون موقع یه مجری برنامه کودک کارش رو تازه شروع کرده بود....

من خیلی دوسش داشتم... خیلی زیاد ...

اون موقع مدرسم شیفت بعد از ظهری بود ... مدرسه که تعطیل میشد تا خود خونه می دویدم ... با تمام قدرت می دویدم ...

از تعطیل شدن مدرسه تا شروع برنامش فقط ۱۰ دقیقه وقت بود...

براش نامه می نوشتم... هر روز ... هر شب ...

براش نامه می فرستادم ...."

برای گفتن جمله هایی به همین سادگی نفسم بند آمده بود... برای دوباره گفتنشان انگار کسی می آمد دستم را می گرفت و من را به آن سوی کوچه های کودکیم می برد ...

حس می کردم که باد به صورتم دست می کشد و صدای خرد شدن برگ های پاییزی را زیر کتانی های کوچکم به وضوح می شنیدم ... تمام بی قراریم موقعی که دنبال کنترل تلوزیون می گشتم ... حسش می کردم ... انگار که هنوز مقنعه ی صورتیم با کش از گردنم آویزان شده ...

موقع گفتن آن جمله ها سردم می شد .. درست مثل زمانی که دست های کوچکم را به شیشه های باران زده و بخار گرفته می چسباندم و تمام حجم کوچه را دلتنگی می کردم ...

ـ دیدین ... چهره ی مائده موقع تعریف کردنش تفییر کرده بود ... و این نشون می داد که چقدر از یادآوریش متحول میشه و چه نقشی توی زندگیش داشته ...

این ها را معلمم به محض این که آخرین جمله از دهانم خارج شد به زبان آورد ... و این یعنی که موفق نشده بودم حتی با دو دستم هم نقاب را خوب روی صورتم نگاه دارم ...

.

.

.

این چند دقیقه ای را که فارق از کلاس ها هستم روی نیمکت چوبی بیرون سالن نشسته ام و از حرکت هوای تازه توی ریه هایم لذت می برم ...

انعکاس انوار طلایی خورشید روی آبی دریاچه ... از این فاصله شبیه پولک های نقره ای رنگیست که بر آب شناورند ...

هنوز دارم به سوال کلاس ادبیات امروز فکر می کنم .... همان طور که به رقص پولک های نقره ای خیره مانده ام ... به گذشته های دور سفر می کنم ... به حادثه های کوچک و بزرگی که مرا ساخته اند ... همیشه می گویم روحم مثل یک قالیست ... و او شاید ... مثل یک کلاف سبز در تمام تار و پود این قالی پیچیده است ...

مثل یک کلاف نور ... پیچیده حتی در تاریک ترین قسمت های روحم ...

یادم می آید آن روز که برای اولین بار جا نماز پهن کردم ... یا اولین سجده ی شکرم را ... یا اولین بار که شعری سروده ام ... یا نه ... اولین بار که به برگ ها سلام داده ام...

اولین بار که برای دل آسمان دعا کرده ام ... یادم می آید که دست های دلم هرگز پشت در های بسته ی هیچ بیمارستانی دست های هیچ فرشته ای را گرم نکرده بود اگر ...

یادم می آید همیشه دستم را گرفته است ... تعارف نیست اگر که می گویم ...

من تمام عشق را از مهربانی چشمان آقا معلمم آموخته ام ....

عمویی ، بهترین معلم دنیا ، روزتون مبارک

پ.ن : امیدوارم بتونم شاگرد خوبی باشم ...

پ . ن : ممنون از یادآوریتون در مورد پست " یک پرسش" ... فرصت نشده بود بنویسم و بعد هم فراموش کردم... بار ها مشاور رو امتحان کردم ... در ضمینه ی تحصیلی و شغلی از نظرم بد نبوده اما در بقیه ی موارد ... تمامی آن مشاورانی که من ملاقات کردم ... !!!

در بقیه ی موارد بسته به موضوع مورد نظر با پدر و مادر و خواهر و بعضی از دوست های قابل اعتمادم مشورت می کنم ... و صد البته ... که گاهی در دلم نظر شما را می پرسم ... که این آخری تا به امروز در انتخاب مسیر درست بی نهایت کمکم کرده است ...

نوشته شده توسط مائده در 2:44 | |
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
هوای آپریل

آپریل

از مقوله ی مطالعه بیزار میشوم وقتی به این کتاب ۷۰۰ صفحه ای پیش رویم نگاه می کنم... آن هم ۷۰۰ صفحه ی معمولی نه ... ۷۰۰ صفحه ای که با فونت ۵ نوشته شده و اگر درست و حسابی تایپش می کردند حتما بیش از ۱۰۰۰ صفحه ای می شد...

تازه قطرش هیچ! خسته شدم انقدر یک دستم به کتاب بود ان یکی هم مشغول در اوردن لغت هایی که حتی در دیکشنری هم پیدایشان نمیشود کرد ... چه برسد در ذهن من ...

کتابیست که ۶۰ سال پیش یک نفر در مورد مهاجرت مردم از اسکاندیناوی به آمریکا نوشته است .. و تا میتوانسته کلمات سخت در نوشتنش به کار برده ...

بله عموی عزیزم ...

من هم برای این که دلم خنک بشود ... رفتم کتابخانه و کتاب " بابا لنگ دراز " و " شازده کوچولو" را به امانت گرفتم ... توی راه هم در دلم برای معلم ادبیات سوئدی ادا در آوردم ... فکر کنید آدم معلم ادبیات باشد و تا به حال اسم "شازده کوچولو" به گوشش نخورده باشد ...!!!

راستی عموی بی نظیرم .... یک خبر خوشحال کننده دارم ... هفته ی گذشته چندین امتحان داشتم ... که همیشان را با موفیقت پشت سر گذاشتم ... گر چه المپیاد بین المللی نبوده است ... اما شما اولین کسی بودید که خبر MVG گرفتنم را به او گفتم ... و مثل همیشه تصویر لبخندتان پشت پلک های بسته ام ... خستگی را از تنم در آورد...

" پ . ن " تتان را که خواندم ... عمو نمی دانید چــــقدر خوشحالم کرد! حقیقتش این واخر کم طاقتی می کند دلم ... همه اش نق می زند که چرا کبوترانه نمی شوم ... خانه ی امنیست حرم برای وقت هایی که می بری و دلت می خواهد سرت را روی شانه های خدا بگذاری ... آنقدر گریه کنی که خوابت ببرد ...

کلیسا جای بدی نیست اما ... آن جوری که باید آرامم نمی کند ...

عموی سبزم ... از هوای آپریل تا به حال برایتان ننوشته ام؟!

هوای آپریل پدیده ایست که مرا یاد شما می اندازد ... درست مثل باران و دریا و آسمان و ماه و البته خیلی چیز های دیگر ...

دوست دارید بدانید وجه اشتراکتان با هوای آپریل چیست؟! هر دو غیر قابل پیش بینی هستید !

در یک هفته ی گذشته ... برف ... باران ... وزش باد... آسمان ابری ... نیمه ابری ... تگرگ ... و هوای صاف و آفتابی را تجربه کرده ایم ...

همین الان که برایتان می نویسم هوا آفتابیست و برگ ها از روز های قبل سبز ترند! و این هوا ناخداگاه برای من نوستالژی یک ظرف پر از گوجه سبز را دارد ... کنار یک رمان فارسی هیجان انگیز ... با یک ساعت دیواری دقیقا رو به رویم... برای این که لحظه ها را تا ساعت ۵ بعد از ظهر بشمارم و شما ....

تیک ............ تاک ........... تیک ............ تاک ............ تیک .........

دلم ...

عمو... اسمش را آپ نگذار ... باشه ؟! بیشتر شبیه یک پی نوشت بلند شد ... قول میدهم این آخرین پراکنده نویسیم باشد و یک راه دیگر پیدا کنم برای این که بگویم ... دلم برایتان تنگ شده!اما ... تا آن موقع ... گوش دلتان را جلو بیاورید :

عمو... دلم تنگ شده ... عمو خیلی دوستتون دارم ...

دخترتون ۹/۲/۹۱

پ.ن ۱۱ اردیبهشت : عمو ....................... مراقب خودتون هستید ... ؟ عمو این عکس رو ببینید ... یادتونه ؟! اسمش مائده بود ... بهش می گفتین گوجه ... این جا مائده کوچولو داره بهتون میگه ... مراقب خودت باش عمو .... بخند عمویی ...

لبخند ماه

نوشته شده توسط مائده در 23:32 | |
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
وارانگی !

هو المحبوب

تو اینجایی ...

استخوان های هایم ذوق دوق می کنند... قدم از قدم برداشتن،نمی توانم ...

دور تا دورم حلقه بسته اند ... هر لحظه حلقه تنگ تر می شود ... نفس نمی کشم ... نفس هایم ... بغض هایم... نه ... همه ی خودم را قورت می دهم ...

باز هم نزدیک تر می آیند ... دور تر که بودند دست هایشان سیاه بود ... چشم هایشان خاکستری ...

هر چه حلقه تنگ تر می شود میان قحطی نور کمتر می بینم ... حالا فقط لباس هایی هستند که دور تا دورم می چرخند و پای می کوبند ... لباس های رنگ رنگ ... لباس های اشرافی ... تن های عریان ... بدون چشم !

هلهله می کشند ... شلوغ می کنند ...

فریاد هایم را قورت می دهم ... لب هایم را روی هم فشار می دهم ... می ترسم خودم از دهانم بیرون بریزد ...

می لرزم ... دست هایم را روی گوش هایم می گذارم ، پژواک هلهله یشان دارد سرم را منفجر می کند ... می چرخند و می چرخند ... فریاد می زنند ...

وارانه است!

هیچ چیز شبیه آنچه آموخته ام نیست ! انگار اشتباهی شده ام! اشتباهی آمده ام!

چشم هایم را می بندم... گوش هایم را می گیرم ... لب هایم را به هم می دوزم ... هنوز حس می کنم دارند می چرخند ... می چرخند ... کم کم آرام می شوم ... انگار که آرامشی ناب روی پلک های بسته ام دست میکشد ...

می روم ... می روم ... وارانه می کنم وارانه ها را !

صدای هلهله پایان یافته است ... همهمه ... فریاد ... همه سکوت می شوند ...! و فقط صدای قدم هایی آشنا ... مثل همیشه ...آرام و شمرده ...

می نشیند رو به روی من روی زمین ... هنوز جرات نکرده ام چشم هایم را کاملا باز کنم ... بعد از این همه حجوم تاریکی ...

پلک می گشایم و انعکاس نور سبز پیراهنش ... مردمک هایم را قلقلک می دهند ... تا اشک هایم بی اختیار بریزند ...

لبخند می زند ... طعنه در طعم لبخندش نیست ... در لبخند هایش آرامش است .. زمزه می کند : نترس دخترم ... من این جام ...

سکوت ... یک لحظه ی طولانیست ... یک ماه ... یک سال ... یک قرن ... نمی دانم!

هر چه هست ... سکوتم کش می آید ... به اندازه ی دردی که هنگام عبور از دریچه های زمان کشیده ام ... کش می آید ...

اولین کلمه دارد توی قلبم ... تکان می خورد ...صدا می شود و آرام زمزه می کنم : عمو ...

چشم هایش برق می زند و مثل یک فرشته ی نجات ... کودکی معصومم را در آغوش می کشد ...

پ . ن : نقاشی از ژاله ی موخرگوشی :) با اجازه ؟!

پ. ن : سلام عمو... سلام دوستام ...

سکوتم طولانی شد ... این متن حکایت کوتاهی از دلیل این سکوته! من هنوز همان کودک دیروزم ... اما این کودک برای پا گذاشتن به دنیای خودش ... گاهی ناچاره ... با انبوهی از لباس های دروغین بجنگه! گاهی گم میشه اما ... همیشه عمویی هست که مثل فرشته ی نجات کودکی معصومش رو در آغوش بگیره ...

عموییم سلام!

عمو نوشت :

سلام عموی تکم.. خوبید عمویی؟

یه خبر خوب! دی وی دی ها بالاخره به قطب شمال هم رسید ... همشونو دیدم ... جایزه هامم درست کردم ! ممنون عمو ... کار خیلی قشنگی شده ! مثل همیشه فوق العاده :)

عمو ... هر چی زمان میگذره ... زندگی بین آدم بزرگ ها برام سخت تر میشه ..! عمو ... گاهی دنیا وارونه می شه ... انگار همه ی چیز هایی که توی این سال ها به اسم ارزش ازتون یاد گرفتم ... جاشون رو به ضد ارزش های جامعه میدن !

اما ... همیشه توی تاریکی ها ... شما همون خورشید مهربونید :)

.. دعا ... خب؟! عمویی خیلی دوستتون دارم ...

عمو.... عمویی ... یه خبر مهم ... دخترتون سپیده بعد از ۲ سال ... دوباره قلم برداشت ... این بار عاقلانه تر اما مثل همون روزا کودکانه براتون خواهد نوشت ..

کلیک کنید

برای عَموم : سلام عموم .. دلتون؟!

پرواز ...

عمو ... پر حرفی نمی کنم ... فقط ... عمو اگه این روزا رفتین مشهد ... یاد ما هم باشید!

عمو! به معنویات احتیاج دارم ... به دعا ... به غرق شدن تو عشق حقیقی .. به دعا ... به این که خدا دستامو بگیره ... مثل همیشه ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲۹ فروردین : عمو ... عمو ... عمو ... عمو ... عموی من ...

میدونین چرا همیشه دلتنگی وقتی بی تابم میکنه ... که حتی وقت نمیشه توی شلوغی روز ها ... نیم ساعت برم زیر بارون و ...؟!!

عمو ... عمو ... عمو ... دوستتون دارم ...  به خودم قول دادم که براش دعا می کنین ...! تا شاید یکمی آروم بگیره و بره سره درس و مشقش ...

عمو ... الهی بگردم ...! کمر درد ... عموییم ... مراقب خودتون هستید ... مگه نه؟!

نوشته شده توسط مائده در 15:25 | |