
بنام خدا
شاخه های عریان تور های سفید به تن می کشند ، گاهی وزش باد های همواره تنشان را می لرزاند ... دیگر خبری از روز های پر شور پاییزی نیست ...
سکوت یخی! تمام حجم یخی ثانیه ها را فرا گرفته است ... برگی نیست ... رنگی نیست ... نه از سبزی روز های تابستانی ... نه از سرخ ها و نارنجی های پاییز ... هیچ چیز نمانده است ...
با این حال ... همه چیز در چشم های تو خلاصه می شود ... ! زیبا که بنگری می بینی ... این یخ ها ... اشک های پاییز عاشقیست که در وسعت سکوت ها یخ زده اند ... زیبا که بنگری می بینی تن بی برگ درخت ٬ روایت زندگیست ...
روایت زندگی ... حدیث عمر ...
راستی ... نگفته ام به تو !؟ پرستو ها ... فصلیست که به خانه هایشان برگشته اند!
من اما ... دور از خانه ام ! درست مثل همین اردک های تنهایی که بال کوچ کردنشان کوتاه هست ... همین جا در دریاچه ی آب های خاکستری شناورند ...
با دوربین گوشی عکسی از آب های خاکستری و اردک های شناور می گیرم ... سر انگشت های دستم از سرما می سوزند ... ساعتم را نگاه می کنم ... دقایق کشداریست که این جا ایستادم ام ... و به سکوت سفید آب ها ، به سکوت یخی شاخه ها خیره مانده ام ...
از خودم می پرسم ... چرا اردک ها سردشان نمی شود ! ؟ شاید ... شاید گرم شده قلب کوچکشان از خاطره ی لک لکی ... شاید ...
قدم هایم را تند می کنم ... به ایستگاه اتوبوس می رسم . داخل اتوبوس جزوه های زیست را بلند بلند برای خودم می خوانم ...
دلم تنگ است ... دلم ... دلم اما ... هنوز ... گرم است ..!
پشک پلک های من را ... تصویر مکرر خورشیدی گرم می کند ... سبز می کند ... !
از جاده ... تا خانه ... خانه ی من اما ... جایی در دور دست ها گم شده است ... و راهم ... نه به اندازه ی زمین تا آسمان ... به اندازه ی من ... تا رگ گردنم ... چقدر مانده است ؟!
.
.
.
ای مسافر جاده ، فراموش نکن برای رسیدن استوار باشی و مصمم! چرا که :
" زندگی با صدا شروع می شود و بی صدا پایان می گیرد . "
میان گریه می خندم ... !
سکوت زمستان ... بی صدایی پایان !
مصمم و استوار .... دل تنگ است ... اما باید برویم ... مصمم و استوار ! تا بی صدایی فردا .... تنها یک فصل مانده است ... همسفر ! دستانت را به خدا سپرده ام ....
پ.ن : سلام عمو ... عمو دلم تنگ شده ...
پ.ن : عموییم ... تولد مامان فاطمه مبارک ! عمویی ... جمعه برای زنگ ورزش رفتیم روی دریاچه ی یخ زده ی کنار مدرسه ! کفش ها و وسایل اسکی رو گرفتیم تا معلممون بهمون اسکی یاد بده ... عمو ... من از راه رفتن روی دریاچه خیلی نمی ترسیدم که ... !!
اصلنم سردم نشده بود!
معلم بنده خدام بیست بار رو دریاچه بالا پایین پرید تا من مطمئن شم یخا به اندازه ی کافی محکمند !![]()
عمو ... یه دفتر سبز رنگ جدید خریدم ... از همون دفترا که پر میشن و گوشه ی طاقچه ی خاطره ها گم میشن ... اما همش وقت نمیشه براتون بنویسم ... یه عالمه حرف های معمولیه معمولی .... یه عالمه حرف های مهم مهم هست ... که دلم می خواد همشون رو براتون بنویسم ... اگه این درسا میذاشتن ... همه ی دفتر سبزمو همین امشب سیاه میکردم ...
عمویی بی نظیرمون دوستتون داریم ...
ببخشید برای همه ی این جرف های ساده و غیر ضروری که ... این آخریه که می خوام بگم ولی ... خیلی خیلی مهمه !!
عمو .. حالتون ؟! دلتون ؟! درد و دلاتون ... عمو ... مراقبه خودتون باشید!
برچسبها: عمو, مسافر, نامه

از تمام جهان عبور می کنم .. ! تمام شهر ... تمام جاده ... همه ی سیم خاردار هایی که دور احساسم کشیده شده ... هنگام عبور زخمیم می کنند ... زخم هایی عمیق که دانه دانه روی پیشانی جوانیم نقش می بندند ...
زندگی ! در دنیایی که یک روز یک نفر که اهلی شده بود اسمش را گذاشت "دنیای آدم بزرگ ها " ... تنها چیزیست که یادم نداده ای ...
پر از رنگ است این دنیا اما ... همیشان از یک طیف خاکستری می آیند و به همان خاکستری بر می گردند ... آنقدر خاکستری که خوب که نگاه کنم می بینم دست های من هم بوی همین طیف را می دهند ...
کلید خانه در قفل می چرخد ... اتاقم ... و بعد تنها یک لحظه فاصله ... تا دنیایی به رنگ پورنگ ...
آدم هایی که نمی بینمشان اما ... در ذهنم نقش می بندند ... جان می گیرند و من می دانم جایی بین همین خاکستری های خاکستری ، سبز نفس می کشند ...
دخترک هایی با دامن های چین دار ... دامن هایی پر از ستاره و گل های رنگی ... با کفش های کتانی ... که بند هایش را جا به جا بسته اند .. با روسری های کج ...
دختر بچه های کوچک و ساده ای که ... معلم های بزرگ فلسه اند !ساده اند و عاشق ... عاشق! همه از باران آمده اند ... و چشم هایشان از اشتیاق نگاهی سبز پر است ...
.
.
.
آرشیو وبلاگ هایشان را تا چشم هایم می کشند مرور می کنم... از وبلاگ عمو شروع می کنم ... از آن روز ها که از پرواز گفت ... از احساس گفت ... از کوچه هایی که گم شدند ...
و بعد ...
هزار موج سبز ... هزار خط سبز ... هزار نقش سبز ...
" قایقی خواهم ساخت ...
خواهم انداخت به آّب ... دور خواهم شد از این شهر غریب ...
که در آن هیچ کس نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را خواب بیدار کند ...
پشت دریاها ... شهریست که در آن پنجره ها .... "
پنجره ها ... پنجره ها .... سهراب هنوز هم دلتنگی ... ؟!
برگرد....
قایقی ساخته ایم !
پ . ن : سلام عموم ...سلام بچه ها ...! انقــــــده درس دارم!!! عموم ... دلم تنگ شده ... عموی سبزمون ... دوستتون داریم :)
پ . ن : سلام عموی سبزمون ... سلام بچه ها ...شهادت امام رضا (ع) رو به همتون تسلیت عرض می کنم ... التماس دعا دارم ...
" ای حرمت ملجا درماندگان دور مران از در و راهم بده / لایق وصل تو که من ! نیستم ... / اذن ... به یک لحظه نگاهم بده "
پ . ن ... ۹ بهمن: سلام یه دونه عموی بی نظیرمون... عموییم... تولد مامان فاطمتون ... ساده ی ساده ... با دست های خالیم... مبارک!

بنام خدا

"الو ٬ الو عمو سلام "
به من بگو کجایی
دلم برات تنگه عمو
بگو که کی می آیی
وقتی تو رفتی به سفر
من دیگه تنها شدم
به جای حرف زدن با تو
حرف می زنم با خودم
کاشکی بیایی زود زوذ
تا باز تو رو ببینم
هر جا بری با تو باشم
کنار تو بشینم
با همدیگه حرف بزنیم
شعرای خوب بخونیم
صبح تا غروب بازی کنیم
کنار هم بمونیم
عمو ، عمو ، جواب بده
پس چرا بی صدایی ؟
اگه صدامو می شنوی
به من بگو کجایی
ــ الو ، الو ، امیر سلام
زود بیا در رو وا کن
رسیده ام من از سفر
خودت بیا نگا کن
ــ وای ، عمو پورنگ منی ؟
خوش اومدی از سفر
از این به بعد ، هر جا میری
منم با خودت ببر
ــ دلم برات تنگ شده بود
امیر مهربونم
از حالا تا آخر عمر
کنار تو می مونم
و همه ... در سفریم ... و جاده ها از درد دوری به خود می پیچند و می پیچند ...
روی کفش هایش دست می کشم ... و در راه راه های لباسش غرق می شوم ! من اسم این شعر را گذاشته ام شعر " دلتنگی " ...
این کتاب ها را پریسا آن روز ها برایم فرستاد که هنوز چشم هایش را ندیده بودم ...
لا به لای صفحات کتاب پر بود از گلبرگ ها ... صفحه ی اول هر کتاب چیزی نوشته بود ... و قبل از این " شعر دلتنگی " برایم نوشته :
" عاشق این کتابشم ، از همه بیشتر دوست دارم مخصوصا شعر صفحه ی ۵ آجی وقتی دلم خیلی تنگ میشه اینو می خوندم توام بخون دوستت دارم "
عجیب است که هنوز به این دلتنگی عادت نکرده ام ... من و دلتنگی های کودکانه ام یکی شدیم... هر روز ساعت ها هم نفسیم ... آنقدر که گاه می پندارم تمام جاده را دل تنگ بوده است ...
دوباره بازی بغض هایی که حتی نفس کشیدن را هم سخت تر می کنند ...
شعر دلتنگی را رها می کنم ... به صدای بارش باران گوش می سپارم ... باران را ... می بارم ... می خندم ... و آرام ، آرام می شوم ...

" بنام خدا ... سلام به دوستان و همه ی کسانی که ... "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ . ن : سلام عمو . پیام صوتیتان ، بارانی بود از جنس مهربانی های نابتان که بر دلتنگی هایمان بارید ... بی نهایت ممنونیم ... این کلمه ها برای تشکر کردن خیلی کم هستند عمو ... فقط می تونم بگم دست تون رو می بوسیم و همیشه قدر دان محبت هاتون خواهیم بود ... :) به امید دیدار....!!
پ . ن : پریسای عزیزم ... کتاب های عمو جزو اولین هدیه هایی بود که بهم دادی ... از اون موقع ها تا حالا ... پریه قصه هام تو اون هدیه ی قشنگ خدایی برای اردک تنهای قصه ...
۱۹ دی ماه ـــــــــ ۱ و ۲ و ۳ ... ۱ و ۲ و ۳ .... هر کی میره به مدرسه ... ۱ و ۲ و ۳ ... ۱ و ۲ و ۳ ... باید سر وقت برسه ... آغاز ترم تحصیلی جدید در قطب !
.... عموییم ... همیـــــــــشه شاگردتونیم
عموییم... استاد مهر ..........
۲۱ دی ماه ــــــــــــــــــ خبر .... خبر ... یه گردو دوست شده با یه بادوم ... شبا براش می خونه ...لا لایی آروم آروم .... عموییم... بچه ها ... خیلی خیلی خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوشحالم ... پریم بعد از ۳ ماه آپ کرد ... کلیک کنید!:)
برچسبها: عمو, پیام صوتی, شعر دلتنگی
